روزی سگ دانایی از کنار گربه ها گذشت.اما چون به آنها نزدیک شد
دریافت که به او توجهی نمی کنند.لذا از کارشان شگفت زده شد و
ایستاد.
در این اثنا گربه ای تنومند که آثار هیبت و بزرگی در چهره اش بود به
دوستانش نگاه کرد و گفت:
تکرار نمایید به درخواستتان استجابت می شود و از آسمان موش می
بارد!
سگ دانا با شنیدن این پند در دل خود خندید و در حالی که از آنان روی
گردان می شد با خود چنین گفت:
در درک آنچه در کتابها هست، کودن تر از این گربه ها نیست.مگر در
کتابها نخوانده اند که آنچه با راز و نیاز و دعا از آسمان فرود می
آید،استخوان است و نه موش؟!
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش
شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی
و از کسی که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن
چون شایدهیچوقت هیچکس تورومثل اون دوست نداشته باشه
سلام بچه ها.امیدوارم حالتون خوب باشه.راستی عیدتون مبارک(کمی با تاخیره آخه چند وقتی نبودم)
اینم ۱ مطلب قشنگ از یکی از دوستان. خیلی خوشم اومد با ۱عکس قشنگ برا شما هم گذاشتمش
*.:.شـهر اول : نگــــــاه و دلــــــــــــربايي .:.*
*.:.شهر دوم : ديــــــــدار و آشــنــــــايي .:.*
*.:.شهر ســوم : روزهاي شيرين و طلايـي .:.*
*.:. شهر چهارم : بهانــــه ، فکـــر، جدايـــي .:.*
*.:.شهر پنجـــم : بي وفــــــــــــــــــــايـــــي .:.*
*.:.شهر ششم : دوري و بي اعتنــــــــايي .:.*
*.:.شهر هفتــم : اشک ، آه ، تنهــــــــــايي.:.*
چقدر دوست داشتم ديگران حرفهايم را بفهمند
چقدردوست داشتم نگاه ام را درک کنند
چقدر دلم مي خواست
يک نفر بگوييد چرا لبخند هاي تو اينقدر بي رنگ است. اما کسي نبود....؟؟
هميشه من بودم و تنهاييم و دفتري پر از شعر ؛
آري با شما هستم شما دوستاني که بي تفاوت از کنارم مي گذشتيد
و حتي يکبار هم نپرسيديد که چرا چشمهاي تو باراني است .
شما بي رحمانه لبخند هاي ساده ام را سوزانديد و نگاههاي بي ريايم
اگر مرا به حريمت راهي بودبه اعماق قلبت مي آمدم و اندوهش را سراسر مي زدودم
اگر مرا به حريمت راهي بودبر مژگانت مي نشتم و از قاب چشمانت دنيا را زيباتر مي ديدم
اگر مرا به حريمت راهي بودشانه اي مي شدم و در ژرفاي شبهاي گيسوانت به آرامش مي رسيدم
اگر مرا به حريمت راهي بوددر لايه لايه ي خيالت مي تنيدم و نام و نشان رقيب را مي کاويدم
اگر مرا به حريمت راهي بودبه روي گونه هاي لاله گونه ات مي خزيدم و همراه با تبسم هاي شيرينتقله هاي ابتهاج را در مي نورديدم
اگر مرا به حريمت راهي بودبر لبانت مي نشستم و ترانه ي عشق و شيدايي را نجوا مي کردم
اگر مرا به حريمت راهي بودپوپکي مي شدم و شب تا به صبح در کنار بسترت مي آرميدم
اگر مرا به حريمت راهي بودبر خامه ي قلمت جاري ميشدم بر سپيدي صفحه ي کاغذت مي چکيدمو مي نگاشتم که نورم
آيا مرا به حريمت راهي هست؟!؟
مطرب عـــشق عجب ساز و نوایی دارد